کمی مهربانی!
گاهی اوقات، حوادث دور و بر را که برانداز می کنم،
حسابی حالم می گیره!
بد رفتاری های مردان با زنان و گاهی اوقات بر عکس!
کودکان و زنان بی سر پرست ٬
فقر و بیکاری و هزار درد و بلای دیگرکه به جان این مردم بی نوا افتاده،
روح و روانم را آزار می دهد
و از اینکه نمی توانم قدمی بر دارم،
دلم بیشتر می گیره!
به قول شاعر:
« دلم می سوزد و کاری نمی آید زدستم! »
زندگی ما شده روزمرگی و
دویدن و دویدن و هرگز هم نرسیدن!
صبح علی الطلوع از خانه می زنیم بیرون
و پاسی از شب گذشته با تنی رنجور ٬ خسته و مجروح وارد خانه می شویم.
خانه ای که ممکن است در اثر تضاد ها و کشمکش های فکری اعضای آن
- که این روزها زیاد به چشم می خورد و
شاید یکی از سوغات زندگی عصر مدرن باشد!!!-
بیشتر به یک پادگان جنگی شبیه باشد تا خانه!
نه تنها آرامشی به ارمغان نمی آورد
بلکه روح را خسته تر می کند و
اینجاست که می بینیم روز به روز
بر میزان خشونت در جامعه افزوده می شود!
کم کم جامعه تبدیل می شود به یک جنگل
که قانون تنازع بقا بر آن حاکم خواهد شد.!
راستی چرا چنین شد؟
این سئوالی است که امروز
ما باید از پدران، مسئولان و خودمان داشته باشیم.
کجای کار ما اشتباه بود
که به اینجا رسیدیم؟
اگر کاری از دست مسئولان
بر نمی آید،
آی مردم!
پس بیایید کمی با هم مهربان تر باشیم!
قطعا شیرینی آن کام همه را شیرین خواهد کرد!