ارتباط و گفت و گو با خدا

از اون ارتباط هایه

که همه انسان ها به اون نیاز دارن!

 در هر سن و سالی که باشن 

 هر شغل و منصبی که داشته باشن

و در هر درجه ای از علم و دانش که باشن

 به این ارتباط محتاجن.!

اما ما آدما خیلی مواقع

 از این ارتباطه یادمون می ره !

خطا پشت سر خطا!!

عهد شکستن و دل شکستن دیگران

که الا ماشاءالله!!

  بسیاری از عهد هایی که زمان

 خطر و گرفتاری ها می بندیم

در موقع آسایش و راحتی

یادمون میره

 ولی خدای مهربون همیشه

 این خطاهای ما بنده های بازیگوشو می بخشه

 و این چرخه همچنان ادامه داره!!

یه عزیز دلی که از قضا خیلی هم دوستش دارم

  از من رنجیده بود

 و گویا حقایق تلخی رو که براش بازگو کردم

 چندان خوشایندش نبود

 و ناراحت شد و

من هم از ناراحتی او غمگین و پژمرده!!

 خیلی دوست داشتم که با یه نفر صحبت کنم

تا کمی آروم بگیرم

که چشمم به یه شعر بسیار زیبا و جذابی افتاد

 که گفت و گوی خدا با  بنده را به تصویر کشیده بود!

این شعر بسیار زیبا، مجذوبم کرد

 و با خوندن اون به آرامش رسیدم!

 نمی دونم سراینده این شعر کدوم انسان فرهیخته

و صاحب ذوقیه !!

 ولی هر کی هست

آرزو می کنم سرش سبز و عمرش دراز باد!

 و همیشه پرتو مهر و محبت داور بر حق 

 بر زندگی اش گسترده باشه.!

مطمئنم شما هم با خوندن این شعر

 با من هم عقیده خواهید بود

 و بر سراینده اش درود خواهید فرستاد!

 

بخوان ما را

 منم پروردگارت خالقت

 از ذره ای ناچیز صدایم کن

 مرا آموزگار قادر خود را

 قلم را،

علم را،

من هدیه ات کردم

 

 بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

 منم نزدیکتر از تو به تو

 اینک صدایم کن

 

 

 رها کن غیر ما را سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک و بی همتا

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید:

 تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

 بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن عزیزا

 من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

 به اشکی یا خدایی

میهمانم کن

 که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

 طلب کن خالق خود را

بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما

 و عاشق می شوم بر تو

 که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم،

خدایی عالمی دارد

 

 

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 قسم بر اسب های خسته در میدان

 تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من

 قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را که می گوید،

که تو خواندن نمیدانی؟

 تو بگشا لب 

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

 رها کن غیر ما را 

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

 تو با هر کس بجز با ما،چه می گویی؟

 و تو بی من چه داری؟

هیچ!!!!

بگو با ما چه کم داری عزیزم؛

هیچ!!!

 هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

 برای جلوه خود آفریدم

  ولی وقتی تو را من آفریدم

 بر خودم احسنت می گفتم

 

 

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم

 تویی والاترین میهمان دنیایم

که دنیا بی تو،

چیزی بی تو را کم داشت

تو ای محبوب ترین میهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟

 مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

 هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

 ببینم من تو ر از درگهم راندم؟

 اگر در روزهای سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت

 یک لحظه هم یادم نکردی

به رویت بنده من هیچ آوردم؟؟

که(چه کسی) می ترساندت از من؟

 رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

 این منم

پروردگار مهربانت،خالقت

 اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

 به پیش آور دو دست خالی خود را

 با زبان بسته ات کاری ندارم لیک

غوغای دل بشکسته ات را می شنیدم

 غریب این زمین خاکیم

 آیا عزیزم !!حاجتی داری؟

تو ای از ما کنون برگشته ای

 اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببینم!!

 چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

 اینک وضویی کن

 خجالت می کشی از من

بگو

جز من کسی دیگر نمی فهمد

 به نجوایی صدایم کن

 بدان آغوش من باز است

 برای درک آغوشم شروع کن

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من !!